ژان سوزشو با تمام وجود حس کرد؛ این بار صدای داد دردناکش حتی گوشای خودشم آزار داد.
ییبو انتظار داشت اون گلوله تو کمتر از چند ثانیه جونشو بگیره ولی قبل از اینکه بفهمه دردی حس نکرده، با صدای ژان جا خورد و فورا سمتش چرخید. چشماش از دیدن ژان که روی زمین دستای خونآلودشو روی پای زخمیش فشار میداد، گرد شدن. اصلا حتی به فکرشم نمیرسید که ژان همچین کاری بکنه. فورا سمتش رفت؛ ناخودآگاه صداش از اضطراب و کلافگی بلند شده بود:
-چه مرگته آخه تو؟!
کنار ژان روی زانوش خم شد؛ دستاشو بالای پای ژان اینور و اونور میکرد. نمیدونست باید چی کار کنه. شوان با عجله وارد پذیرایی شد. ییبو سرشو بلند کرد و گفت:
-بجنب زنگ بزن به یه دکتری چیزی!
『چند ساعت بعد』
ژان همینطور که از درد صورتشو جمع کرده بود با خنده گفت:-این دفعه واقعا دردش بیشتر بود.
ییبو روی مبل کنار تخت نشسته بود. آرنجاشو روی زانوهاش گذاشته بود و به زمین خیره نگاه میکرد.
ژان سرشو روی بالشت رها کرد:-اگه اینم جواب نمیداد دیگه نمیدونستم باید چیکار کنم.
ییبو همچنان چیزی نگفت که ژان باز سکوتو شکست:
-دروغ گفتی.
ییبو درست نمیدونست منظور ژان چیه ولی حتی نمیخواست بپرسه، حتی نمیخواست سرشو بلند کنه.
-من هنوز یه جایگاهی دارم.
ییبو بعد از مکثی زمزمه کرد:
-من کسی بودم که متهم به بازی کردن شده...
.
-پس داری باهاش بازی میکنی.
-یادم نمیاد اجازهی نظر دادن در مورد کار و زندگیمو بهت داده باشم.
هائوران جوابی نداد، توی سکوت به برگههای روی میز خیره شد. ژان برگهای که توی دستش بود رو روی میز برگردوند و گفت:
-همشون همینه؟
-آره.
-یکی از محمولهها رو لو بده.
هائوران با تعجب پرسید:
-از محمولههای خودمون؟!
-آره.
-میدونی چه ضرری میکنیم؟!
-بعضی اوقات نیازه ضرر کنی تا چیز بزرگتری رو به دست بیاری، در ضمن من کاری نمیکنم که برام سود نداشته باشه.
ژان از جا بلند شد و کولهش رو روی دوشش کشید؛ سمت در ورودی رفت که هائوران با بیمیلی سر تکون داد و گفت:
-کاش یه بار درست توضیح میدادی میخوای چیکار کنی.
ژان بدون اینکه سر برگردونه گفت:
-تا الان بابتش کم سود کردی؟
-من حتی متوجه نمیشم سود کل چقدره.
ژان دم در متوقف شد و سمت هائوران برگشت:
-مطمئن باش بیشتر از لیاقتت میگیری، پس سگ خوبی باش.
ژان بدون صبر کردن برای جواب هائوران، بیرون رفت و درو پشت سرش بست. با قدمای نسبتا تندی از ساختمون خارج شد و سمت خیابون راه افتاد.
ییبو توی ماشین نشسته، دستش زیر چونهش بود و آهنگیو پیش خودش زمزمه میکرد. نگاهی به ساعتش انداخت. چشماشو که بلند کرد از توی آینهی ماشین ژانو دید که از کوچه بیرون اومد. ماشینو روشن کرد و چند بار با ریتم خاصی بوق زد تا توجه ژانو جلب کنه.
ژان وقتی متوجهی ماشین ییبو شد قدماشو سمتش تندتر کرد. روی صندلی کنار ییبو ولو شد و درو بست. کولهش رو جلوی پاش گذاشت و گفت:
-دیر کردم؟
ییبو چشماشو ریز کرد و به ژان زل زد:
-آره. شاگردات زیادی مشتاقن نه؟
ژان لحظهای مکث کرد و بعد با خنده جواب داد:
-این سؤال مثل بمب ساعتی میمونه.
ییبو آه کشید:
-حقیقتا حسودیم میشه چون اگه فقط یکی از سرمایه گذارای جدید نصف ذوق شاگردای تورو سر جلسه داشتن الان میلیاردر بودم.
-من بدم نمیاد جامونو عوض کنیما.
ییبو نگاهی به خیابون انداخت تا مطمئن شه ماشینی نمیاد. جواب داد:
-اگه چیزی از پیانو حالیم میشد حتما قبول میکردم.
فرمونو چرخوند و از جای پارک بیرون اومد.
-تو هیچوقت مثل یه بچهی خوب نمیشینی سرجات و گوش بدی تا بهت یاد بدم.
ژان اینو گفت و سرشو با اغراق از تأسف تکون داد.
-بیا قبول کنیم من به درد موسیقی نمی خورم.
ژان پوفی کشید و گوشیشو از جیب کنار کولهش بیرون کشید. لیستیو که توی گوشیش داشت، بالا و پایین کرد و گفت:
-جناب وانگ؟
چشمای ییبو کمی گرد شدن:
-اوه... باز چی کار کردم؟...
ژان با خنده سمت ییبو برگشت:
-ترسیدیا!
لیست توی گوشیشو سمت ییبو گرفت و گفت: